تبليغاتX
می خواهم با تو باشم
نوشته های شخصی

کارد، نانمان را
به دو بخش مساوی تقسیم می کند
از جایی بر لبه لیوان که تو آب خورده ای
دومین جرعه را سر می کشم.
بیا توی کفشهای من!
زمستان که می آید
پالتوی تو مرا گرم می کند.
ما با یک چشم گریه می کنیم
شب که به تنهایی خویش پناه می بریم
در خواب
رویاهایم با رویاهایت یکی می شوند

 

 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 1:21 | لینک  | 

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

 عکس عاشقانه

نوشته شده توسط آرام در ساعت 1:18 | لینک  | 

کی بود نذاشت دستاتو واسه همیشه توی دستام بذارم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آرام در ساعت 0:26 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 0:22 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 0:3 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 23:35 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 23:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 23:8 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 23:5 | لینک  | 

کارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfaکارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfaکارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfaکارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfaکارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfaکارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfa
نوشته شده توسط آرام در ساعت 23:1 | لینک  | 

کارت پوستال عاشقانه axduoni.blogfa
نوشته شده توسط آرام در ساعت 22:58 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 22:55 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرام در ساعت 22:50 | لینک  | 

تقدیم به عزیز دل من: مرتضی خوبم

آسمان چشمان تو اگر چه کوچک است ولی بهترین مجال برای

پر کشیدن پرنده های کوچکی است که وسعتی زلال را به انتظار

ایستاده اند.

نوشته شده توسط آرام در ساعت 22:45 | لینک  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط آرام در ساعت 0:15 | لینک  |